سفینه

برگزار کننده ی تخصصی مراسمات مذهبی ویژه کودکان

مهمون کوچولوی خدا 34 (ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام شعر کودکانه)

پس از امام اولم پس از امیر المؤمنان امام دومم حسن (علیه السلام) به جای او امیر شد به  یاد و نام  پاک او گرفته باغ زندگی امید و شکل دیگری ببین چه دلپذیر شد شاعر : مهدی وحیدی صدر منبع : بوستان نور تهیه و تنظیم : ساجده طالبی   ...
16 ارديبهشت 1399

مهمون کوچولوی خدا 33 ( ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام شعر کودکانه)

آي بچه­ ها آي بچه­ ها داريم دوازده تا امام                  كه جدشون پيامبره اول علي مرتضاست                 دوم عزيز حيدره حسن( علیه السلام )امام دومه                 لقب گرفته مجتبي زهرا( سلام الله علیها )نام مادرشه              باباش علي مر...
14 ارديبهشت 1399

مهمون کوچولوی خدا ۳۲ (داستانهاي كودكانه (3) از زندگي امام حسن مجتبي علیه السلام)

  دعوت كودكان روزي گروهي از كودكان مشغول بازي بودند. تا چشم آنان به امام حسن مجتبي ( علیه السلام ) افتاد، آن حضرت را به مهماني خود دعوت نمودند. امام حسن( علیه السلام ) نيز به جمع كودكان پيوست و با آنان غذا خورد. بعد هم آن بچه ها را به خانه خود دعوت كرد و به آنان غذا و لباس نو هديه داد.با اين همه محبت، امام ( علیه السلام ) فرمود:بخشش اين بچه­ ها بيشتر از من بود.آنان هرچه داشتند به من دادند، درحالي كه من بخشي از آنچه را داشتم، به آنان دادم.  منبع:مجموعه داستان دوستان(مهدي وحيدي صدر) كار خوب روزي امام حسن ( علیه السلام ) از كوچه ­هاي مدينه مي­...
14 ارديبهشت 1399

مهمون کوچولوی خدا ۳۱ (داستانهاي كودكانه (2) از زندگي امام حسن مجتبي علیه السلام)

مسخره نكردن امام حسن ( علیه السلام ) و امام حسين( علیه السلام ) در حال بازي بودند كه پير مردي را ديدند كه مشغول وضو گرفتن بود اما وضويش اشتباه بود.آنها دست از بازي كشيدند.كنار آب رفتند بدون اينكه او را مسخره كنند و يا اشتباهش را به رويش بياورند مشغول وضو گرفتن شدند و با صداي بلند (طوري كه پير مرد بشنود)، مي­گفتند وضوي من كامل­تر است تا پيرمرد نگاه كند.بچه­ ها به پير مرد گفتند: وضوي كدام­يك از ما كامل­تر است؟ وقتي وضوي بچه­ ها كامل شد، پيرمرد گفت : عزيزان من وضوي هر دوي شما صحيح است و من اشتباه مي­ كردم. منبع:داستانهاي بهشتي(دكتر اعظم فعال)     ...
13 ارديبهشت 1399

مهمون کوچولوی خدا ۳۰ (داستانهاي كودكانه (1) از زندگي امام حسن مجتبي علیه السلام)

  حيوان گرسنه امام حسن مجتبي( علیه السلام )در مكاني نشسته بود و غذا مي­خورد. در اين موقع،سگي جلو آمد و پيش روي حضرت ايستاد.در اين هنگام امام حسن( علیه السلام )يك لقمه غذا مي­ خورد و يك لقمه هم به سگ مي ­داد.يكي از دوستان حضرت گفت:اجازه بدهيد اين سگ را از اينجا دور كنم.امام( علیه السلام )به او فرمود:نه!هرگز اين كار را نكن!چون دوست ندارم درحالي كه غذا مي­خورم جانداري به من نگاه كند و چيزي به او ندهم.بگذار باشد،وقتي كه سير شد خودش مي­ رود. منبع:مجموعه داستان دوستان(مهدي وحيدي صدر)       اول همسايه يكي از شب­هاي جمعه امام حسن ( علیه السلام ) ...
13 ارديبهشت 1399

معلم عزیزم،روزت مبااارک6(شعر کودکانه ، معلم من )

  هفت ساله که شدم،رفتم مدرسه معلم یادم داد یک و دو سه درس اولم آب وبابا بود درس آخرم شکر خدا بود معلم آرام مرا می بوسید با خنده گرم چون گل خورشید نور امیدی معلم من برمن تابیدی معلم من منبع: کانال تلگرامی عمو روحانی ...
12 ارديبهشت 1399

معلم عزیزم،روزت مبااارک5(شعر کودکانه)

  معلم عزیز و مهربونم  نام شما همیشه بر زبونم  بود و نبود من همه فدایت  که بوسه میزنم به خاک پایت(2) تو سرما و تو گرما در کنارم  تو بوده ای همیشه بیقرارم  تو داری از فرشته ها نشونی  تویی نشونه ای ز مهربونی(2) یادم دادی خوندن و با نوشتن  شمایی تا ابد تو خاطر من  همیشه بوده چون پدر و مادرم  دست نوازش شما بر سرم  معلم عزیز و مهربونم  نام شما همیشه بر زبونم  بود و نبود من همه فدایت  که بوسه میزنم به خاک پایت(2) ...
12 ارديبهشت 1399

معلم عزیزم،روزت مبااارک4(شعر کودکانه)

تو دفتر نقاشیم عکس یه گل کشیدم گلی از اون قشنگ تر دور و برم ندیدم روی گل قشنگم اسم تو را گذاشتم اسمی از اون قشنگ تر واسش سراغ نداشتم اسم تو را معلم تو را که مهربانی در باغ علم و ایمان همیشه باغبانی ...
12 ارديبهشت 1399
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به سفینه می باشد